ثانیه ، بغض شبم را خورده بود دستهای صورتم را شسته بود
چشمهای خیس دفتر مشق من خاطرات تلخ من راخوانده بود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط شب خاموش
|
سالهاست از این هوا گریه طلب کرده ام . سالهاست شمشیر برش زده ی باد را روی گونه هایم می کشانم . فرق آبی تخیل خورشید را از دریا سالیان سال پرسه زده ام . هیچ موجودی نبود برای فهمیدن غم شبهای تنهایی آسمان. مدتهاست خون غم آلوده ای در شریان دلتنگی هایم غوطه می خورد. از در و دیوار کالبدی ام انتظار چکه می کند.