سالهاست از این هوا گریه طلب کرده ام . سالهاست شمشیر برش زده ی باد را روی گونه هایم می کشانم . فرق آبی تخیل خورشید را از دریا سالیان سال پرسه زده ام . هیچ موجودی نبود برای فهمیدن غم شبهای تنهایی آسمان. مدتهاست خون غم آلوده ای در شریان دلتنگی هایم غوطه می خورد. از در و دیوار کالبدی ام انتظار چکه می کند.