یادت می یاد که یک شب ، غروب توی خیابون
قسم دادی قلبمو ، به حکم بارون بمون ؟
یادت می یاد که گفتم : حکم بارون رفتنه ؟
می خندیدی همیشه ، می گفتی حق با منه !
یادت می یاد طاقته ، گریه هامو نداشتی ؟
اشکه من ومی دیدی سرروشونم می ذاشتی
خوب می دونی همیشه تنهایی مال من بود
خوشی و مهربونیت ، از آنه دیگری بود
حق با کی بود عزیزم ، حکمه بارون و دیدی ؟
وداع کردی با قلبم ، طعمه غم و چشیدی ؟
گریه می کنم امروز ، از غصه های دیروز
خوندی خطه زمان و ، رو حکمه بارون امروز؟