تبليغاتX
آسمان در دلتنگی غوطه می خورد
شب خاموش
حکم بارون

یادت می یاد که یک شب ، غروب توی خیابون

قسم  دادی  قلبمو ، به  حکم  بارون  بمون ؟

یادت می یاد که گفتم :  حکم بارون رفتنه ؟

می خندیدی همیشه ، می گفتی حق با منه !

یادت می یاد طاقته ، گریه هامو نداشتی ؟

اشکه من ومی دیدی سرروشونم می ذاشتی

خوب می دونی همیشه تنهایی مال من بود

خوشی و مهربونیت ،  از آنه  دیگری بود

حق با کی بود عزیزم ، حکمه بارون و دیدی ؟

وداع کردی با  قلبم ، طعمه غم  و چشیدی ؟

گریه می کنم امروز ،  از غصه های دیروز

خوندی خطه زمان و ، رو حکمه بارون امروز؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:48  توسط شب خاموش  |