قدم می زنم ، از راهروی خاطره هایم به حیات خلوت تمرکزت می رسم .
از روی ایستادگی شاخه های مو ، خوشه ی تنهایی می چینم و حبه ای از
علاقه ات را مزه می کنم ، تو هنوز هم شیرینی : همان گونه !!!
پیچک شرمندگی ام را چنگ می زنم و ترانه ی زمزمه هایت را نجوا .
خط می زنم ، رج می خوری در اعماق وجودم .
سکوت می کنم به یادت از آینه ی قدت عبور می کنم و بوسه وار از حس غریب
پنجره ها در چارچوب اسارت سر در گمم .
به آلودگی هوای نبودنت ، نفسی تنگ می کشم و در مهتابی آرزوهایم دراز می کشم بی تو .
انگشتان تنهایی ام را روی چنگ نبودنت می کشم و همان ملودی عاشقانه ی تو ، در
عطر هوا غبطه می خورد .
از شب به حصار خاموشی اش در مهتاب تو را می بلعم به حکم خواب !
بهار می آید بی تو ؟ پس بهار نیست .
شکافته ام قلب باران را . چکه هایی که می بینید من از بالای سرتان به نقب رفته ام .
در انتظار بادهای بهاری ، پرسه زده ام روزها زیر دلتنگی آسمان .
فرسنگها تقلا کرده ام ، برای رسیدن به شکوفه های گیلاس .
خواب شیرین ، رویاهای عزیزم را لابلای همین دلواپسی دقایق آشفته ام .
بارها و بارها زمستان را نفرین کردم ، زیر لجبازی سرمایش .
بارها و بارها کوچ پرستوها را در کوچ نازنینم پیوند زدم به قاب عکس دوری او .
شبهای زیادی را بی او با خاطره هایش قدم زدم .
زیر اشکهایم هزاران هواخواه به خیسی رفتند .
من از شبها چکه کردم به قلب زاییده شدن شکوفه های گیلاس .
من در شب موج موج به اشک آرمیدم .
در همین سالی که گذشت شب به شب خاموش تر شدم .
حالا هوا مژده می دهد بهار را ؟
آری برای همه و به رسم طبیعت بهار در راه است .
ولی برای من این واژه هم بی معناست .
روزیکه اولین شاخه ی گل ، روی مزار یارم را دیدم باور کردم او هم بهاریست.
مژده رسیده . من شبم ، خاموشم ولی بهار را بر همه ی دوستانم تبریک می گویم .
یکی از شبهای خاموش سالهایتان .