تبليغاتX
آسمان در دلتنگی غوطه می خورد
شب خاموش

سکوتم را شکستند :

                       هنگامیکه دستانت را به  آغوش سکوت کشیدند .

خفه ام ساختند :

                       آن زمان که دورت حلقه زدند برای هم آغوشی باران.

آن زمان که تو را می بردند من نیز :

                          چکه چکه شمع گونه آب شدم از پرواز نهایی ات .

نازنینم من سالها از رفتن تو شکستم .

من از دوری چشمان تو کم سوترین چراغ هستی ام

را در کفه ی اشکهایم نثار روانت داشتم .

شب خاموش هستی را کشتند به دار علاقمندی روی ثانیه های جدایی ات .

عزیزم :

شب خاموش زندگی ات با رفتن ستاره اش به ابدیت پیوسته .

نمی خواهی دست در گردن تاریکی اش بیفکنی ؟

شاید روی ماهت از این باریکی رهایش بخشد .

من همانم می دانم که می شناسی مرا :

شب خاموشی که در نبودت تکه تکه شکسته می شود بدون بودن

ستاره ی وجودت .

روی خطوط دلتنگی ام نامت را حک کرده اند .

مرا به خود برسان .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:15  توسط شب خاموش  | 

شبی در خواب دیدم ، آهسته آهسته از پشت باغ وارد شدی .

آرام و بی صدا .

صورت باغ را نسیمی خنک ، نوازش می داد .

از نواخت ملودی عشق ، باران نم نمی آسمان را به بغض دعوت می کرد .

گیتار تنهایی ام را برداشتم و آنچه تو می پسندی را ، نواختم بعد از آنهمه دلتنگی نبودنت .

پریوش گونه ایستاده بودی در انتهای باغ ، زیر شکوفه های گیلاس .

آن شب بود که فهمیدم ، جایگاهت آنقدر خوب است که هرگز باز نخواهی گشت .

عزیزم :

من تو را تجسم می کنم ، در لابلای آوارگی هایم .

من تو را تجسم می کنم ، زیر بوسه های مهتاب .

من تو را در قلبم تجسم می کنم ، روی خطوط دلتنگی .

تو هم مرا فراموش مکن .

من هر شب منتظر مهمانی خوابهایم هستم ، زیر قدوم طلا کوب خاطراتت .

                                                   دل خسته ترین شب خاموشی تو !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:15  توسط شب خاموش  | 

سنگینی اعتبار باران است که

             در ابتدای بغضی کبود

                       چشمان آسمان به این عظمت را خیس می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:36  توسط شب خاموش  | 

غریبه ی آشنای قلبم ، امروز سالهاست پرواز را تجربه کرده ای .

امروز سالهاست نبودنت بغض آسمان را به لرزه در آورده .

چشمانت را باز کن عزیزم :

سالیان سال در راهروهای دوریت سکه سکه از اشکانم را نثارت داشتم بلکه ،

 بلکه شبی به خوابم آیی .

مدتهاست پوشال علاقه ام را در قاب عکست متمرکز ساخته ام و هزاران هزار

ترانه ای که در دور بودن از دستانت سروده ام ولی بی سرپرست مانده اند .

غریب ترین دلتنگی هایم را در شعله های رفتن تو داغ زده ام ، چوبه ی دار آماده

بود برای آویختن بیگناهی به ابدیت ، ولی تو تنها رفتن را تجربه کردی و من تنها ماندن را .

چگونه فریاد بزنم تا آنان که می شناسند رخت از خلوت من بر کنند ؟

چگونه بگویم من با یادت هنوز عاشقم ، حتی این سالها که در این وادی نیستی ؟

چگونه بگویم چمدان خالی از علاقه ات را در شرمندگی باران بستی ، با آنهمه علاقه ی من ؟

دیشب زیر باران سالهای رفتنت خیس شدم و یقین دارم که مرا دیدی !

هزار بار گفته ام که بدانند :

مزار من نه گریه می خواهد نه دسته گلی !!!!

هنوز روی خط دلتنگی ات دعا گویم ، در شبهای خاموش سکوتت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:34  توسط شب خاموش  |