سکوتم را شکستند :
هنگامیکه دستانت را به آغوش سکوت کشیدند .
خفه ام ساختند :
آن زمان که دورت حلقه زدند برای هم آغوشی باران.
آن زمان که تو را می بردند من نیز :
چکه چکه شمع گونه آب شدم از پرواز نهایی ات .
نازنینم من سالها از رفتن تو شکستم .
من از دوری چشمان تو کم سوترین چراغ هستی ام
را در کفه ی اشکهایم نثار روانت داشتم .
شب خاموش هستی را کشتند به دار علاقمندی روی ثانیه های جدایی ات .
عزیزم :
شب خاموش زندگی ات با رفتن ستاره اش به ابدیت پیوسته .
نمی خواهی دست در گردن تاریکی اش بیفکنی ؟
شاید روی ماهت از این باریکی رهایش بخشد .
من همانم می دانم که می شناسی مرا :
شب خاموشی که در نبودت تکه تکه شکسته می شود بدون بودن
ستاره ی وجودت .
روی خطوط دلتنگی ام نامت را حک کرده اند .
مرا به خود برسان .
شبی در خواب دیدم ، آهسته آهسته از پشت باغ وارد شدی .
آرام و بی صدا .
صورت باغ را نسیمی خنک ، نوازش می داد .
از نواخت ملودی عشق ، باران نم نمی آسمان را به بغض دعوت می کرد .
گیتار تنهایی ام را برداشتم و آنچه تو می پسندی را ، نواختم بعد از آنهمه دلتنگی نبودنت .
پریوش گونه ایستاده بودی در انتهای باغ ، زیر شکوفه های گیلاس .
آن شب بود که فهمیدم ، جایگاهت آنقدر خوب است که هرگز باز نخواهی گشت .
عزیزم :
من تو را تجسم می کنم ، در لابلای آوارگی هایم .
من تو را تجسم می کنم ، زیر بوسه های مهتاب .
من تو را در قلبم تجسم می کنم ، روی خطوط دلتنگی .
تو هم مرا فراموش مکن .
من هر شب منتظر مهمانی خوابهایم هستم ، زیر قدوم طلا کوب خاطراتت .
دل خسته ترین شب خاموشی تو !!!!
سنگینی اعتبار باران است که
در ابتدای بغضی کبود
چشمان آسمان به این عظمت را خیس می کند
غریبه ی آشنای قلبم ، امروز سالهاست پرواز را تجربه کرده ای .
امروز سالهاست نبودنت بغض آسمان را به لرزه در آورده .
چشمانت را باز کن عزیزم :
سالیان سال در راهروهای دوریت سکه سکه از اشکانم را نثارت داشتم بلکه ،
بلکه شبی به خوابم آیی .
مدتهاست پوشال علاقه ام را در قاب عکست متمرکز ساخته ام و هزاران هزار
ترانه ای که در دور بودن از دستانت سروده ام ولی بی سرپرست مانده اند .
غریب ترین دلتنگی هایم را در شعله های رفتن تو داغ زده ام ، چوبه ی دار آماده
بود برای آویختن بیگناهی به ابدیت ، ولی تو تنها رفتن را تجربه کردی و من تنها ماندن را .
چگونه فریاد بزنم تا آنان که می شناسند رخت از خلوت من بر کنند ؟
چگونه بگویم من با یادت هنوز عاشقم ، حتی این سالها که در این وادی نیستی ؟
چگونه بگویم چمدان خالی از علاقه ات را در شرمندگی باران بستی ، با آنهمه علاقه ی من ؟
دیشب زیر باران سالهای رفتنت خیس شدم و یقین دارم که مرا دیدی !
هزار بار گفته ام که بدانند :
مزار من نه گریه می خواهد نه دسته گلی !!!!
هنوز روی خط دلتنگی ات دعا گویم ، در شبهای خاموش سکوتت